ما و پدرانمان
ایران سرزمینی است پهناور و باستانی.
کشوری که به اندازه قامت فرهنگش تاریخ دارد و در جایجای این تاریخ داستانها خفته
در این منطقه هر نسلی که پاسدار مرزها بوده قطعبهیقین قصهای دارد که تعریف کند.
از مردمان گذشته که وبا و طاعون و نابسامانی را تجربه کردند تا آنها که میرزاکوچک جنگلی را دیدند و در خاطراتشان از ستارخان نوشتند الی دهه 60 که هجوم حاکمیت بعث را تجربه کرد.
کسانی که نسل امروز را تربیت کرده و همیشه برای کودکانشان از دلیریهای مردانی گفتند که جانشان را ضمیمه مرزها کردند.
و نسل امروز که گرچه سختیهای پدرانشان را ندیده اما آنچنان هم از این جام بلا کمتر ننوشیده.
امروزیها هم وبا دیدند، که جهانشان را دو سال به خواب فروبرد، و هم جنگ را هر روز و هر لحظه چه در اطراف خود و چه در داخل مرزها با شاهچراغ و ایندست حملات تجربه کردند.
آنها رنج پدرانشان را ندیدند یا تصویری از این ندارند که کسی در اطرافشان مانند گلی تازه و آتیهدار برود و پرپر شود اما قطعا میدانند که رنج هویت چیست.
آنها نمیدانند که فقر چه شمایلی دارد اما خوب میدانند که ترس از آینده به چه معناست.
همه آنها میدانند بیثباتی و قیمت طلا یعنی چه و خوب میدانند برای ساختن یک خانواده مستقل کمتر راهی وجود دارد که بتوانند خودشان و در آسایش تلاش کنند و نتیجه بگیرند.
ما رنج پدرانمان را نکشیدیم اما میدانیم دودستگی و سردرگمی در میان همسالانمان یعنی چه.
ما رنج مادران را نکشیدیم اما بهتر از آنها میدانیم رفتن از خانه و دیار یعنی چه.
آنها رنج ما را نکشیدهاند که بدانند ترس از فردا یعنی چه.
فاطمه علیپور - تهران