printlogo


سازندگان گمنام

عبدا... والی، مرد سازندگی 
آن مرد سازندگی، آن باعث بالندگی، آن سرباز مددکار، آن پیگیر کار و بار،آن والی ساعی، آن اهل عدالت خواهی، آن واقعا اهل خدمت، آن فراری از ریاست، آن پیوسته درخروش و جوشش، آن اسطوره کوشش، آن پیگیر امور مردم، آن که راه‌ها ساخت برای عبور و مرور مردم، آن که نان شد برای تنور مردم، آن که پاسخگو بود درحضور مردم، آن مصداق بارز حدیث«سید القوم اخدمهم»،آن خوش‌نام و جاوید‌نام، آن مرد نام‌آشنای جهاد سازندگی، از آن دسته مردم بود که اگر نبود شاید بشاگرد همچنان مظلوم باقی می‌ماند. 
وقتی به جراید تاریخی مراجعت می‌کنیم، گاهی تاریخ پر است از نقل‌قول. نقل‌قول از اقوالی که پر است از قول این‌و‌آن. قول مردمانی که بدقول شده‌اند. ولی قولِ فقط یک‌نفر قول بوده. قول مردی موسوم به حاجی که بیشتر او را حاج عبدا... صدا می‌زدند. مردی که حوالی سنه 1327 از تهران به دنیا سلام داد و در 45سالگی از واجب‌الوجود باری‌تعالی عمر همی گرفت، برای خودش دعای پشت‌سر خرید و آباد کرد و آباد کرد و آباد. راوی می‌گوید: «باید از ابتدای سال تحصیلی روستا‌های جدید‌تر صاحب مدرسه می‌شدند. در بشاگرد هیچ‌کس مدرسه نمی‌رفت. بیش از صد سال زندگی در انزوا از ساکنان بشاگرد کسانی ساخته بود که برای سیر‌کردن شکم خودشان به چیز دیگری فکر نمی‌کردند. عبدا... به تمامی مراکز آموزشی رفت اما می‌گفتند که نمی‌شود. کار ما فرستادن معلم است اما کاغذ و قلم و رفتن چه می‌شود؟ عبد‌ا... گفت ما شرایط زندگی مجردی را می‌دهیم، رفت‌وآمد را تقبل می‌کنیم و اگر بیش از یک سال بماند، یک موتور‌سیکلت هدیه خواهد گرفت و در کل پیشنهاد‌های وسو‌سه انگیزی آماده کرد و با این شیوه 70معلم را جذب کرد. سال بعد تعداد معلمان به 120نفر رسید. فشار تمام سختی‌ها تبدیل به قند خون شد. عبدا... دیر دانست که این خاک جادوی پنهان دارد و از زمان و مکان پیرامون جدایت کرده و تو را در خود می‌بلعد اما دنیا در بیرون از بشاگرد، شکلی دیگر داشت.» راوی به روایتش ادامه می‌دهد که «عبدا... از دامنه کوه بالا رفت تا شاید گمشده را ببیند اما جز نور کمرنگ چیزی دیده نمی‌شد. به‌ناچار پیاده به سمت نور رفتند. من تا آن زمان کپر ندیده بودم. داد زدیم که ما گم شدیم و از خانه‌های حصیری بیرون ریختند.عبدا...دانست که دردامی گرفتارشده که به او هشدارش را داده بودند. رئیس این گروه کسی بود به نام جعفر که بیرون کپر نشسته بود. جعفر نگاهی کرد و همان‌طور که با سیبیل ور می‌رفت و گفت چرا اومدید اینجا؟ گفتیم نیامدیم اینجا، می‌خوایم بریم بشاگرد. گفت بشاگرد اونوره و گفتیم که ماشین ما خراب شده اما این‌ها مهم نبود. سؤال من این بود که چطوری ممکنه کسانی باشند که مثل 200 سال قبل زندگی می‌کنند.غذای آنها قابل خوردن نبود. عمده غذای آنها خرما بود. غذای شاهانه آنها ماهی خشکیده‌ای بود که حتی بوی آن را نمی‌شد تحمل کرد.شرایط از آنچه دیگران می‌گفتند بدتر بود.وقتی از تعداد روستا سؤال کردند دانستند که 1000 روستا به صورت پراکنده است که هیچ راه ارتباطی بین آنها وجود ندارد.» رفقای من در چنین شرایطی، احداث ساختمان اداری کمیته امداد در بشاگرد، احداث چند سوله و انبار بزرگ، احداث خوابگاه کارگران دائم و موقت، احداث مهمانسرا برای مهمان شهرستانی، احداث کارگاه مکانیکی مجهز، ایستگاه هواشناسی، درمانگاه مجهز به لوازم پزشکی و دندانپزشکی، داروخانه، آشپزخانه مرکزی جهت طبخ برای کلیه کارگران، کارکنان و مهمانان، ایجاد باغ امام مهدی موعود در مساحت سه هکتار از جمله کارهای ماندگار حاج عبدا... والی در شهرستان بشاگرده. کسی که شاید خیلی خوب مفهوم تکلیف‌روشنی آدم با خودش رو فهمیده بود. امیدوارم خیلی زود شمام تکلیفتون با خودتون روشن بشه. 

سعید کاظمی آشتیانی، دانشمند بلامنازع 
آن دانشمند بلامنازع، آن پزشک پرآوازه، آن از صمیم قلب نگران وطن، آن مصداق بارز یکی مرد جنگی بهتر از صد تن، آن شکوفه بشکوه باغ ذکاوت، آن غریق دریای متانت، آن متصل به زنجیر وصال، آن منتسب به صفات کمال، آن پژوهشگر صاحب‌نام، آن استاد تام و تمام، آن مخترع اهل رویش، آن خالق هزار پویش، از آن‌دسته دانشمندان سرزمین مادری ایران بود که اگر نبود چه اختراعات که به ثبت نمی‌رسید و چه افتخارات که به نام میهن به ثبت نمی‌رسید.تقویم سنه 1340 شمسی را نشان کرده بود برای قدم‌نهادن مردی به نام سعید که قرار بود آتش افکند در دل دلسوزان میهن و بنیاد علم و دانایی را تازه کند. قاعدتا وقتی در ایران ما انسانی به سال 1340 متولد می‌شود، به ضرس قاطع و من حیث‌المجموع و طبیعتا بایستی سالی حوالی 1358 نیزبه دانشگاه مد‌نظرش عزم رفتن کند و رشته‌ای را محض مطالعه برگزیند.سعید نیز از این قاعده مستثنی نشد و همان‌سال با هوش و استعدادی که خود از خود سراغ داشت و طالع روشنی که دیگران کف پیشانی‌‌اش می‌دیدند، در رشته‌ای موسوم به فیزیوتراپی وارد دانشگاه علوم پزشکی ایران شد. جهان دائما یکسان نباشد و لذا براساس همین قاعده، برای سعید نیز یکسان نبود و مساله انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها و موضوع دفاع‌مقدس سبب آمد تا تحصیل او تا مقطع ارشد 11سال تمام، زمان ببرد.برای انسان‌هایی که فقط به وقت عافیت وفی‌الزمان‌السلامه دست به تحصیل وتلاش می‌زنندحتما باور کردنش سخت است که حتی وسط بروبیای جنگ تحمیلی، سعید نه تنها دست ازفعالیت نکشید بلکه مهم‌ترین و بنیادی کارهای زندگی این دانشمند دقیقا در همان سنوات درتقویم به ثبت آمد. پیوند دانشگاه با جهاد وتاسیس هسته اولیه جهاد دانشگاهی علوم پزشکی ایران که بعدها منشا برکات و خیرات کثیره شد، از جمله آن کارهای بسیار مهم بود.سال 76 شمسی سالی بود که آقای دکتر، دکتری را اخذ نمود در رشته علوم تشریح؛ این درحالی بود که ازسال 70 پژوهشکده رویان را تاسیس نموده بود و داشت هم‌مرز علم پیش می‌رفت. او در ایران و خاورمیانه مرد اولین‌ها بود.