
قلم، تنها شاهد من
وقتی بچه بودم، همیشه آرزو میکردم بزرگ شوم تابتوانم کتابهای بزرگ بخوانم؛ همان کتابهایی که صفحاتشان از مرز۵۰۰ تا هم میگذرد.دوست داشتم همه مرا شاعر صدا کنند.
در کودکی، گمان میکردم کسانی که کتابهای قطور به دست دارند، حتما آدمهای بزرگی هستند؛ کسانی که در دلشان دریاها از دانش و حکمت جاری است، میتوانند به تمام پرسشها پاسخ دهند.اما سالها گذشت و وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که شعورنه به تعداد کتابها بستگی دارد، نه به میزان تحصیلات، نه حتی به سن. گاهی آدمها هیچ تغییری نمیکنند،هرچقدر هم که بخوانند و بدانند.زمانی که کودک بودم، فکر میکردم کسی که کتاب میخواند، فهم و شعورش از میان صفحات آن کتاب به او منتقل میشود اما امروز میفهمم که شاید من زیادی سادهدل بودم... و شاید هنوز هم هستم. حتی وقتی کسانی را میبینم که با وجود علم و دانش، هیچ تغییری در روحشان ایجاد نمیشود، باز هم نمیتوانم از باورهای کودکانهام دل بکنم. حالا، همان کسی شدهام که همیشه آرزویش راداشتم. نمیدانم شاعرم یا نویسنده اما نوشتم... زیاد نوشتم.هرچه داشتم و نداشتم، به کلمات تبدیل شده است.غمهای مردم، دردهای کشورم، اشکهای خودم، همگی شاهدی جز قلم نداشتند.غم کشورم، بیتابی مردم، کرونا، تورم، دلار... شاید روزی برسد که همین نوشتهها، با تمام ایرادها و کاستیهایشان، طرفدارانی داشته باشد و بیشتر از آنچه که تصور میکنم، بازتاب پیدا کند.شاید در لابهلای صفحات تاریخ جایی برای نوشتههای من باشد که هر روز با ذکر دقیق تاریخ، قلم میزنم. نه سودای معروفیت دارم، نه رویای پولداری، فقط دلیلی برای زنده ماندن قلمم میخواهم.
ساجده وطنخواه - کرمان
ساجده وطنخواه - کرمان