
زندگی بر مدار قانون
خدا بگویم چهکند با این جناب نیوتون که اگر از سر بیکاری ننشسته بود زیر درخت سیب یا گلابی یا هر میوه دیگری و آن میوه توی سرش نمیخورد، لااقل ما یک قانون کمتر داشتیم. البته دوستان اشاره میکنند که موضوع پرونده ما کمی با این قانون که من مثال زدم فرق دارد ولی خب باید قبول کنیم که اصولا هرچیزی قواعد خاص خودش را دارد.
حالا ممکن است درباره طبیعت حرف بزنیم و بفهمیم که قاعده بر این است که هر شی بزرگی، شی کوچکتر را به خودش جذب میکند و اینطوری قانون جاذبه کره زمین برایمان روشن شود.یا درمثلا حوزه اقتصاد بحث کنیم و برسیم به قواعد مربوط به عرضه وتقاضا.اسم همه اینجور قواعد راکه بهطور یکسان یک سلسه ازامور را شامل میشود میگویند قانون؛ اماچیزی که در این پرونده میخواهیم دربارهاش صحبت کنیم قانون بهمعنای مجموعهای از قواعد است که در یک جامعه باید همه مردم به آن پایبند باشند تا اداره امور کشور ممکن شود. این قواعد راهم قدرت حاکم بر آن جامعه تعیین میکند.
1- تقریبا هم سنوسال شما که بودم اگر دیرتر از ساعت8 به خانه میرسیدم میتوانستم مطمئن باشم که چند کلمه نامانوس که شنیدنش هرموجود زندهای را آب میکند از طرف پدر محترم نصیبم میشود. به واقع این قبل از ساعت 8 به خانه رسیدن در منزل ما یک قانون بود. پس اینکه حرف از جامعه زدیم معنیاش فقط کشور نیست. احتمالا شما توی خانواده خودتان هم که یک جامعه کوچک محسوب میشود، قوانینی برای خودتان دارید. حالا در یک خانه، مدل و زمانِ رفتوآمد به خانه قانون میشود و در یکیدیگر، مشورتکردن سر هر موضوعی و برای یک خانواده هم اینکه تا دختر بزرگتر عروسی نکرده، دختر کوچکتر را به خانه بخت نمیفرستند.اما یک چیز درهمه این قواعد و قوانین روشن است. اینکه اگرچه پای یک حاکم وسط نیست و مثلا اعضای خانه قرار نیست برای حضور در منزل به پدر مالیات بدهند و همدیگر را هم دوست دارند و خیلی چیزهای دیگر، باز هم الزام به این قوانین که اتفاقا ممکن است در یک خانواده دیگر وجود نداشته باشد، امری است بدیهی.
2- مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی را زنده در تابوت انداخته بودند و به طرف قبرستان شهر میبردند. آن بدبخت داد و فریاد میزد و خدا و پیغمبر را به شهادت میگرفت که باور کنید من زندهام و چرا میخواهید مرا دفن کنید؟
یک عده اما پشتسر او راه میرفتند و میگفتند به حرفهایش گوش نکنید او دروغ میگوید و مرده است. مسافر حیرتزده دلیل این ماجرا را پرسید؛ گفتند: «این مرد یک تاجر ثروتمند است که هیچ وارثی ندارد. چند مدت قبل که به سفر رفته بود، چهار نفر آمدند و شهادت دادند که مرگ او را به چشم خود دیدهاند. حاکم هم پولهای او را تقسیم کرده بین بزرگان شهر. حالا او آمده و ادعا میکند که زنده است. ما چطور حرف آن شاهدها را ندیده بگیریم؟ پس بهتر است او را ببریم و دفن کنیم تا همهچیز به خوبی و خوشی تمام شود.»
در داستان از این شهر به نام شهر هرت هم یاد میکنند. برای همین است که قصه این شهر به ضربالمثل تبدیل شده است. حتما شنیدهاید که وقتی کسی بیقانونی میبیند میگوید: «مگر اینجا شهر هرت است؟» بدل از اینکه مگر اینجا بیقانون است؟ حالا اگر یک شهری قوانین بدی داشته باشد، لااقل اینطور نیست که هرکسی هرکاری دلش خواست انجام بدهد. ولی اگر قانونی وجود نداشته باشد میشود همین ماجرای شهر هرت. برای همین است که میگویند وجود قانون بد بهتر از بیقانونی است.
3- یک دانشمند مریض یکبار آزمایشی انجام داد؛ چند میمون را داخل یک قفس انداخت و تنها یک راه با چند پله وجود داشت که میتوانستند از طریق آن به موزهایی که بالای قفس بسته شده بود برسند؛ اما هربار که یکی از این میمونها تلاش میکرد تا از طریق آن پلهها به موزها دسترسی پیدا کند، یک شوک الکتریکی به همه میمونها میداد. کمکم همه میمونها از بالارفتن از پلهها ترس برداشتند. چون میدانستند با عذاب سختی برای همه آنها همراه خواهد بود. حتی اگر میمونی از روی گرسنگی میخواست بالای پلهها برود، بقیه جلوی او را میگرفتند.بعد از مدتی که همه قید موزها را زدند، دانشمند یک میمون را خارج کرد و میمونی جدید وارد قفس کرد. آن حیوان بختبرگشته که از ماجرا بیخبر بود سعی میکرد از پلهها بالا برود که ناگهان بقیه روی سرش میریختند و اجازه این کار را به او نمیدادند. کمکم او هم از ترس برخورد بقیه میمونها دیگر قید موزهای بالای قفس را میزد.ماجرا اینطور ادامه پیدا کرد که دانشمند تکتک میمونها را عوض کرد و وقتی همه میمونهای داخل قفس تغییر کردند، بازهم هیچکدامشان سمت پلهها نمیرفتند.درست است که هیچکدام علت این ماجرا را نمیدانستند ولی این شده بود یک قانون نانوشته برای همه.
4- عملکردن به قانون یک چیز است و اینکه قانون را نباید زیر پا گذاشت یک مساله دیگر. یک وقت با خودمان میگوییم مثلا اگر الان من از این کوچه ورود ممنوع عبور کنم درحالیکه خلوت است، مگر چه اتفاقی میخواهد بیفتد. بله شاید خود عملنکردن به این یک قانون، ظاهرا ضربه بزرگی به یک جامعه وارد نکند اما مساله مهمتر از اجراشدن آن قانون بهشکل موردی، این است که زیرپاگذاشتن قانون خودش یک اثرمخرب بزرگ دارد.حتی بالاتر از این مورد سکوت در برابر شکستن یک قانون است. مثلادرموردهمانکسی که کوچه ورود ممنوع را وارد میشود؛ اگرهیچکس هیچ تذکری به او ندهد، کمکم این ناهنجاریها تبدیل میشود به هنجار. آنقدرکه همین الان هم باکسانی برخوردمیکنیم که ورود ممنوع میروند و اگر کسی راهشان را ببندد، تازه طلبکار هم میشوند.یک مثال که لازم است بزنم تا به عمق ماجرا پی ببرید، اتفاقی است که برای عثمان چهارمین خلیفه بعد از شهادت حضرت رسول افتاد. خب او این جایگاه را بهغلط غصب کرده بود؛ میدانیم که آدم خوبی هم نبود. ولی وقتی خبر کشتن او را به امام علی علیهالسلام دادند، ایشان از ماجرا خوشحال نشد. ایشان فرمود بدی ماجرا این است که در جامعه اسلامی خلیفهکشی رسم شود. درواقع عمق مساله این است که کار بد، بد است و جاافتادن آن بدتر.
5- بهخدا که اگر یک یخچال یا تلویزیون یا حتی گوشی تلفن همراه جدید بخریم، میرویم سراغ دفترچه راهنمایش تا بتوانیم بهترین استفاده را از آن ببریم. مثلا وقتی فروشنده میگوید امشب تا صبح گوشیات را به شارژ وصل کن، یا نصاب یخچال میگوید یک روز که روشن بود لازم است آن را خاموش کنید و فردایش دوباره به برق بزنید و خلاصه انواع و اقسام دستورالعملهایی که نصاب یا فروشنده یا دفترچه راهنما درباره خرید مورد نظر به ما میگویند را جدی میگیریم.اصلاهم به ما برنمیخوردکه چرااین قواعد رامطرح میکندوآیا چیزهایی که میگوید رادوست داریم یا نه.آدمیزاد که از یخچال و تلویزیون کمتر نیست. لااقل باید در این مورد هم از سازنده که دفترچه راهنما هم برایش گذاشته و هم از کسانی که نسبت به او شناخت کافی دارند، راهنمایی گرفت. چطور میشود برای یک جامعه قوانینی بگذاریم که در آن هیچ توجهی به دفترچه راهنمای نوع بشر، یعنی دین و حرفهای خالقش یعنی خدا، نشده باشد؟!!
6- وقتی دو سال پیش، سر ماجرای حجاب کمی شلوغ شد و تعدادی از نوجوانها و جوانهای نسل جدید هم معترض شدند به قانون حجاب اجباری، یک عده فکر کردند که خب لابد آنها اهل دنیای مدرن هستند وبا سنتها مشکل دارند. درحالیکه واقعیت ماجرا این است که اتفاقا ما یک جامعه کاملا سنتی هستیم؛ حتی نوجوانان دهههشتادی ما هم ذیل همین نگاه سنتی تربیت شدهاند. دقیقا ماجرا برعکس است. آنها با یک پدیده مدرن مشکل دارند. این پدیده مدرن حکومت است. وجود دولت بهمعنای امروزیاش که برگرفته از نگاه غربی است و پس از رنسانس شکل گرفته است.قبل از اینکه کاملا تعجب کنید، برایتان میگویم که دولت بهمعنای امروزیاش مجبور است که الگوهای مدنظرش از انسان خوب و قابل قبول را ارائه کند. مثلا کجا؟ وقتی که میخواهد یک عده را در داخل خودش مشغول بهکار و بهاصطلاح استخدام کند. یا مثلا وقتی میخواهد به یک اثر هنری جایزه بدهد؛ آنجا هم فیلترهای ارزشی خودش را قرار میدهد. نتیجهاش میشود اینکه مردم احساس میکنند یک اجباری وجود دارد برای تبدیلشدن به یک مدل خاص. چیزی که در جامعه سنتی پذیرفته شده نیست. میخواهید با همین موضوع حجاب مثال را برایتان باز کنم؟ کافی است یادمان بیاید که دولت رضاخانی میخواست بهاسم مدرنیته بیحجابی را رواج دهد و همه با او مخالفت کردند. وحالا بههر اسمی، اگرحجاب توسط دولت اجباری معرفی شود، نتیجهاش معلوم است.
7- حرف آخر را نخوانده اگر بروید،همهاش بیفایده است. این چندجمله را هم قدمرنجه کنید بامن بیایید تا به یک نتیجه برسیم. مرور کنیم این را که بیقانونبودن اصلا گزینه مناسبی نیست وحتی اگر قانون بدوجود داشته باشدبهتراز تبدیلشدن به شهر هرت است و اینکه هرکس هرکاری دوست داشت انجام دهد.یادآوری کنیم که شکستن قانون چقدر خودش بد است،چون ممکن است وقتی ما این کار راکردیم یک نفر دیگرهم مجوز پیدا کند که قانون دیگری را زیر پا بگذارد که ما فکر میکنیم قانون خوبی است. و ازهمه مهمتر اینکه مثلا درمورد حجاب،وقتی خالق آدمیزاد توی دفترچه راهنمایش آن راتوصیه کرده، چرا ما باید دنبال قانونی باشیم که به این راهنماییها و توصیهها بیتوجه است؟ویادمان نرودکه در دوگانه سنت و مدرنیته نیفتیم که آخروعاقبتمان میشود عاقبت یزید که حاکم مسلمین شدولی شرابخوار بود و بوزینهباز!
حسین شکیبراد - سردبیر نوجوانه
1- تقریبا هم سنوسال شما که بودم اگر دیرتر از ساعت8 به خانه میرسیدم میتوانستم مطمئن باشم که چند کلمه نامانوس که شنیدنش هرموجود زندهای را آب میکند از طرف پدر محترم نصیبم میشود. به واقع این قبل از ساعت 8 به خانه رسیدن در منزل ما یک قانون بود. پس اینکه حرف از جامعه زدیم معنیاش فقط کشور نیست. احتمالا شما توی خانواده خودتان هم که یک جامعه کوچک محسوب میشود، قوانینی برای خودتان دارید. حالا در یک خانه، مدل و زمانِ رفتوآمد به خانه قانون میشود و در یکیدیگر، مشورتکردن سر هر موضوعی و برای یک خانواده هم اینکه تا دختر بزرگتر عروسی نکرده، دختر کوچکتر را به خانه بخت نمیفرستند.اما یک چیز درهمه این قواعد و قوانین روشن است. اینکه اگرچه پای یک حاکم وسط نیست و مثلا اعضای خانه قرار نیست برای حضور در منزل به پدر مالیات بدهند و همدیگر را هم دوست دارند و خیلی چیزهای دیگر، باز هم الزام به این قوانین که اتفاقا ممکن است در یک خانواده دیگر وجود نداشته باشد، امری است بدیهی.
2- مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی را زنده در تابوت انداخته بودند و به طرف قبرستان شهر میبردند. آن بدبخت داد و فریاد میزد و خدا و پیغمبر را به شهادت میگرفت که باور کنید من زندهام و چرا میخواهید مرا دفن کنید؟
یک عده اما پشتسر او راه میرفتند و میگفتند به حرفهایش گوش نکنید او دروغ میگوید و مرده است. مسافر حیرتزده دلیل این ماجرا را پرسید؛ گفتند: «این مرد یک تاجر ثروتمند است که هیچ وارثی ندارد. چند مدت قبل که به سفر رفته بود، چهار نفر آمدند و شهادت دادند که مرگ او را به چشم خود دیدهاند. حاکم هم پولهای او را تقسیم کرده بین بزرگان شهر. حالا او آمده و ادعا میکند که زنده است. ما چطور حرف آن شاهدها را ندیده بگیریم؟ پس بهتر است او را ببریم و دفن کنیم تا همهچیز به خوبی و خوشی تمام شود.»
در داستان از این شهر به نام شهر هرت هم یاد میکنند. برای همین است که قصه این شهر به ضربالمثل تبدیل شده است. حتما شنیدهاید که وقتی کسی بیقانونی میبیند میگوید: «مگر اینجا شهر هرت است؟» بدل از اینکه مگر اینجا بیقانون است؟ حالا اگر یک شهری قوانین بدی داشته باشد، لااقل اینطور نیست که هرکسی هرکاری دلش خواست انجام بدهد. ولی اگر قانونی وجود نداشته باشد میشود همین ماجرای شهر هرت. برای همین است که میگویند وجود قانون بد بهتر از بیقانونی است.
3- یک دانشمند مریض یکبار آزمایشی انجام داد؛ چند میمون را داخل یک قفس انداخت و تنها یک راه با چند پله وجود داشت که میتوانستند از طریق آن به موزهایی که بالای قفس بسته شده بود برسند؛ اما هربار که یکی از این میمونها تلاش میکرد تا از طریق آن پلهها به موزها دسترسی پیدا کند، یک شوک الکتریکی به همه میمونها میداد. کمکم همه میمونها از بالارفتن از پلهها ترس برداشتند. چون میدانستند با عذاب سختی برای همه آنها همراه خواهد بود. حتی اگر میمونی از روی گرسنگی میخواست بالای پلهها برود، بقیه جلوی او را میگرفتند.بعد از مدتی که همه قید موزها را زدند، دانشمند یک میمون را خارج کرد و میمونی جدید وارد قفس کرد. آن حیوان بختبرگشته که از ماجرا بیخبر بود سعی میکرد از پلهها بالا برود که ناگهان بقیه روی سرش میریختند و اجازه این کار را به او نمیدادند. کمکم او هم از ترس برخورد بقیه میمونها دیگر قید موزهای بالای قفس را میزد.ماجرا اینطور ادامه پیدا کرد که دانشمند تکتک میمونها را عوض کرد و وقتی همه میمونهای داخل قفس تغییر کردند، بازهم هیچکدامشان سمت پلهها نمیرفتند.درست است که هیچکدام علت این ماجرا را نمیدانستند ولی این شده بود یک قانون نانوشته برای همه.
4- عملکردن به قانون یک چیز است و اینکه قانون را نباید زیر پا گذاشت یک مساله دیگر. یک وقت با خودمان میگوییم مثلا اگر الان من از این کوچه ورود ممنوع عبور کنم درحالیکه خلوت است، مگر چه اتفاقی میخواهد بیفتد. بله شاید خود عملنکردن به این یک قانون، ظاهرا ضربه بزرگی به یک جامعه وارد نکند اما مساله مهمتر از اجراشدن آن قانون بهشکل موردی، این است که زیرپاگذاشتن قانون خودش یک اثرمخرب بزرگ دارد.حتی بالاتر از این مورد سکوت در برابر شکستن یک قانون است. مثلادرموردهمانکسی که کوچه ورود ممنوع را وارد میشود؛ اگرهیچکس هیچ تذکری به او ندهد، کمکم این ناهنجاریها تبدیل میشود به هنجار. آنقدرکه همین الان هم باکسانی برخوردمیکنیم که ورود ممنوع میروند و اگر کسی راهشان را ببندد، تازه طلبکار هم میشوند.یک مثال که لازم است بزنم تا به عمق ماجرا پی ببرید، اتفاقی است که برای عثمان چهارمین خلیفه بعد از شهادت حضرت رسول افتاد. خب او این جایگاه را بهغلط غصب کرده بود؛ میدانیم که آدم خوبی هم نبود. ولی وقتی خبر کشتن او را به امام علی علیهالسلام دادند، ایشان از ماجرا خوشحال نشد. ایشان فرمود بدی ماجرا این است که در جامعه اسلامی خلیفهکشی رسم شود. درواقع عمق مساله این است که کار بد، بد است و جاافتادن آن بدتر.
5- بهخدا که اگر یک یخچال یا تلویزیون یا حتی گوشی تلفن همراه جدید بخریم، میرویم سراغ دفترچه راهنمایش تا بتوانیم بهترین استفاده را از آن ببریم. مثلا وقتی فروشنده میگوید امشب تا صبح گوشیات را به شارژ وصل کن، یا نصاب یخچال میگوید یک روز که روشن بود لازم است آن را خاموش کنید و فردایش دوباره به برق بزنید و خلاصه انواع و اقسام دستورالعملهایی که نصاب یا فروشنده یا دفترچه راهنما درباره خرید مورد نظر به ما میگویند را جدی میگیریم.اصلاهم به ما برنمیخوردکه چرااین قواعد رامطرح میکندوآیا چیزهایی که میگوید رادوست داریم یا نه.آدمیزاد که از یخچال و تلویزیون کمتر نیست. لااقل باید در این مورد هم از سازنده که دفترچه راهنما هم برایش گذاشته و هم از کسانی که نسبت به او شناخت کافی دارند، راهنمایی گرفت. چطور میشود برای یک جامعه قوانینی بگذاریم که در آن هیچ توجهی به دفترچه راهنمای نوع بشر، یعنی دین و حرفهای خالقش یعنی خدا، نشده باشد؟!!
6- وقتی دو سال پیش، سر ماجرای حجاب کمی شلوغ شد و تعدادی از نوجوانها و جوانهای نسل جدید هم معترض شدند به قانون حجاب اجباری، یک عده فکر کردند که خب لابد آنها اهل دنیای مدرن هستند وبا سنتها مشکل دارند. درحالیکه واقعیت ماجرا این است که اتفاقا ما یک جامعه کاملا سنتی هستیم؛ حتی نوجوانان دهههشتادی ما هم ذیل همین نگاه سنتی تربیت شدهاند. دقیقا ماجرا برعکس است. آنها با یک پدیده مدرن مشکل دارند. این پدیده مدرن حکومت است. وجود دولت بهمعنای امروزیاش که برگرفته از نگاه غربی است و پس از رنسانس شکل گرفته است.قبل از اینکه کاملا تعجب کنید، برایتان میگویم که دولت بهمعنای امروزیاش مجبور است که الگوهای مدنظرش از انسان خوب و قابل قبول را ارائه کند. مثلا کجا؟ وقتی که میخواهد یک عده را در داخل خودش مشغول بهکار و بهاصطلاح استخدام کند. یا مثلا وقتی میخواهد به یک اثر هنری جایزه بدهد؛ آنجا هم فیلترهای ارزشی خودش را قرار میدهد. نتیجهاش میشود اینکه مردم احساس میکنند یک اجباری وجود دارد برای تبدیلشدن به یک مدل خاص. چیزی که در جامعه سنتی پذیرفته شده نیست. میخواهید با همین موضوع حجاب مثال را برایتان باز کنم؟ کافی است یادمان بیاید که دولت رضاخانی میخواست بهاسم مدرنیته بیحجابی را رواج دهد و همه با او مخالفت کردند. وحالا بههر اسمی، اگرحجاب توسط دولت اجباری معرفی شود، نتیجهاش معلوم است.
7- حرف آخر را نخوانده اگر بروید،همهاش بیفایده است. این چندجمله را هم قدمرنجه کنید بامن بیایید تا به یک نتیجه برسیم. مرور کنیم این را که بیقانونبودن اصلا گزینه مناسبی نیست وحتی اگر قانون بدوجود داشته باشدبهتراز تبدیلشدن به شهر هرت است و اینکه هرکس هرکاری دوست داشت انجام دهد.یادآوری کنیم که شکستن قانون چقدر خودش بد است،چون ممکن است وقتی ما این کار راکردیم یک نفر دیگرهم مجوز پیدا کند که قانون دیگری را زیر پا بگذارد که ما فکر میکنیم قانون خوبی است. و ازهمه مهمتر اینکه مثلا درمورد حجاب،وقتی خالق آدمیزاد توی دفترچه راهنمایش آن راتوصیه کرده، چرا ما باید دنبال قانونی باشیم که به این راهنماییها و توصیهها بیتوجه است؟ویادمان نرودکه در دوگانه سنت و مدرنیته نیفتیم که آخروعاقبتمان میشود عاقبت یزید که حاکم مسلمین شدولی شرابخوار بود و بوزینهباز!
حسین شکیبراد - سردبیر نوجوانه