نسخه Pdf

باو ولم کن!

باو ولم کن!

دم دمای تحویل سال نو میلادی بود وتوی سگ سرمای یک‌جای انگلیسی‌زبان که یکی از سایت‌هایشان اسمش mccrindle است مقاله‌ای چاپ شد درباره این‌که کسانی که از یکم ژانویه 2025 تا14سال آینده قرار است چشم به جهان بگشایند،از اهالی نسل«بتا» هستند.

یک چیزی فراتر و پیچیده‌تر از نسل‌های زد و آلفا.حالا این‌که دم عیدی برعکس ما ایرانی‌ها که سه هفته قبل ازعید پیشواز می‌رویم و کرکره همه کارها را پایین می‌کشیم، این اجنبی‌ها تازه مقاله گرفتن‌شان به کنار، لامذهب‌ها کار را برای داعیه‌داران نوظهور نسل زد وطنی سخت کرده‌اند. آخر نمی‌دانند ما در کشور خودمان تازه داریم گند ماجرای تازه راه افتاده پیر پاتال‌های 12 تا 28 سال را که چند صباح دیگر نوجوان نیستند، درمی‌آوریم و حالا چطور باید به قول همین ما نسل زدی‌ها شیفت کنیم یا بپریم روی خصوصیات و پژوهش نسل آلفا و بتا و بعدها گاما! اگر شما هم از تحلیل‌ها و برچسب‌های جدید و هرروزه متخصصان تازه سر برآورده نوجوان خسته شده‌اید، دعوتتان می‌کنیم با ما همراه باشید؛ این پرونده قرار است به این مسأله بپردازد.

اگر حوصله کنید و یک دور تمام صفحات نوجوانه را دوباره ورق بزنید می‌بینید همه نویسندگان‌مان یک کلمه را مدام تکرار کرده‌اند و هی یک خط درمیان اسم پرسونا را می‌آورند. قبل از این‌که حرف‌های سنگین را شروع کنم باید یک دور درباره واژه «پرسونا» صحبت‌کنیم.
به گفته یونگ،روانشناس سوئیسی،پرسونا یانقاب شخصیت همان نمود ووجهه رفتاری افراد در اجتماع است که در مکتب روانشناسی تحلیلی ارائه شده ‌است. پرسونا یا نقاب به تعبیر کارل یونگ، نماینده پوشش‌های بسیاری است که فرد در موقعیت‌های گوناگون و در میان گروه‌های مختلف آدم‌ها بر چهره خود می‌گذارد. برای همین چشم باز می‌کنید و می‌بینید به‌خاطر چهار، پنج ویژگی مشترک با یک عده دریک«کته‌گوری»یا دسته قرارگرفته‌اید و درمابقی خلقیات ممکن است180درجه باآنها متفاوت باشید.پرسونا فارغ از این‌که در نیازسنجی و سلیقه‌سنجی برای تولید محصول به درد آدمیزاد می‌خورد تا پول بیشتری به جیب، بزند برای پژوهش بر جامعه و دسته‌بندی و پیش‌بینی تیپیکال آنها توسط روان‌شناسان و جامعه‌شناسان هم به کار می‌آید.
حالا که درباره پرسونا شیرفهم شدید باید بگویم یکی از علل برچسب‌خیز شدن نسل جدید، کنار تمام علت‌های ریز و درشتی که دارد خصوصا بازار داغ و اسم شیک زد، همین پرسونا و صفاتی است که اولین بار در مقاله شناخت نسلی، ذیل اسم هر نسل خصوصا نسل زد، تعریف شد. البته اگر نخواهم زحمات دانشمندان آمریکایی را زیر سؤال ببرم، تعریفی که این پژوهشگران از نسل زد که اولین نسل متفاوت بودند ارائه دادند، خیلی هم بیراه نبود.
بومی‌های دیجیتال، واقع‌بین، دیالوگر یا اهل گفت‌وگو هستند و نامحدود و بی‌مرز و چند ویژگی دیگر...
ناروا هم نیست و اتفاقا خوب دارد یک نسل زدی دست‌‌اول را به پدر و مادری که کاسه چه‌کنم چه‌کنم دست گرفته‌اند، تا حدی می‌شناساند. اما حواشی و توصیفاتی که ذیل این ویژگی‌ها می‌گنجد به قول بچه‌ها داستان را دارک و تاریک می‌کند. مسأله از آنجا دوست‌نداشتنی می‌شود که نوجوان امروز می‌خواهد توصیف‌ها و برچسب‌هایی که هرکه از راه رسیده به‌واسطه سن و سواد کم از خصوصیاتش رویش چسبانده را مثل این عکس‌برگردان‌های آدامس از رویش پاک کند و برعکس معلوم نیست با چه جوهری ساخته شده که پاک‌شدنی نیست و دهان به دهان می‌چرخد و حالا او را به چیزی می‌شناسند که نه تنها نیست، بلکه دوست هم ندارد باشد.
به گفته دکتر ریچارد لرنر، مدیر موسسه تحقیقاتی روان‌شناسی نوجوانان در دانشگاه تافتس، برخی والدین به محض مواجهه با مرحله نوجوانی فرزندشان، خود را در برابر امتحانی سخت می‌یابند و بی‌هیچ تلاشی برای تغییر وضعیت، فرزند محبوب‌شان را مانند هیولایی غیرقابل پیش‌بینی می‌بینند. این باعث می‌شود سال‌ها، شما و فرزند نوجوان‌تان در خانه بدون هیچ رضایت و خوشحالی کنار هم زندگی کنید و غیرمستقیم این پیام را به او بدهید تا زمانی که کار بدی از وی سر نزند و مطابق میل و خواسته شما رفتار کند، فرزند خوبی است. باید توجه داشت که گاهی پیش‌بینی‌های مداوم و منفی درباره آینده آنها باعث ترویج رفتارهای پرخطر می‌شود. حالا ما از این طرف پشت‌بام گذشته‌ایم و از آن‌ طرفش افتاده‌ایم. اگر تا همین پنج سال پیش خانواده‌ها از دنیای ناشناخته نوجوان وحشت داشتند و تافرزندشان به13سالگی نزدیک می‌شد دلشان می‌خواست بخوابند وبیدارشوندوسر سفره عقد ببینندش،الان با کلیدواژه «ما می‌فهمیمت» و «هر چیزی می‌تواند از یک نوجوان سربزند» و مهم‌تر از همه «من با فرزندم رفیقم» مسأله تربیت را با خاک یکسان کرده‌اند و دستش را برای هر بی‌تربیتی قابل دسترسی باز گذاشته‌اند و این همه مدعی تازه سربرآورده به‌جای راهنمایی خانواده‌ها به این طرف و آن طرف پشت‌بام یعنی سخت‌گیری و سهل‌گیری و شیوه‌های من‌درآوردی سکوت می‌کردند تا دلسوزان و کهنه‌کاران و جامعه‌شناسان و روانشناسان به داد نسل مابعد زد برسند.
کمر همت بسته‌ام به خاطر تنبلی‌های احتمالی فقط از روی فهرست پیشنهادی کتاب بخرم. نمی‌دانم توی این مملکتی که خودش حقوق کارمندانش را می‌دهد نمی‌داند اول سالی جیب خلق‌ا... خالی است و دل و دماغ نمایشگاه آمدن ندارند، چه رسد به این که بخواهند کتاب بخرند. فهرست بلند بالایی شده ‌است و همه‌اش هم تخصصی حوزه نوجوان. این نشان می‌دهد نویسنده‌های کشورمان نسبت به نوجوان به فهم دقیقی رسیده‌اند که توانسته‌اند برایش کاغذ سیاه کنند. اگر حافظه‌ام یاری کند حدود دو میلیون تومانی شد و ورق هم که می‌زدی تکرار بود. تکرار مکررات و وصله‌پینه‌های مقاله‌های خارجی به مقاله‌های ایرانی با توصیفات ادیبانه نویسنده. مخصوصا روانشناسی‌هایش که هیچ چیز جدیدی برای من که سواد متوسطی نسبت به شناخت نسلی و نوجوان دارم، نداشت. کتاب‌ها را خریدم و رفتم یک گوشه بین‌شان بگردم دنبال حرف جدید.
یکی‌شان فرق می‌کرد. هم خودش و هم نویسنده‌اش عجیب بودند. نویسنده‌ای  در کتابش از تجربه زیسته‌اش بین بچه‌های مدارس مختلف و سؤال و جواب‌هایشان نوشته‌است. به‌نظرم جالب می‌آید. روی پله‌های سفید و سرد نمایشگاه می‌نشینم و ورق می‌زنمش.
یک روزی بین سرشلوغی‌هایش یک مدرسه دعوتش کرده برای سخنرانی و نتوانسته نه بیاورد و رفته. بعد دیده، عه، چه کار جالبی و چقدر این بچه‌ها سوالات عمیقی دارند و در بعضی مناطق و مدارس البته برعکس چقدر از غافله عقبند و چقدر از ایران و انقلاب و حاکمیت گفتن برای این نسل مهم است.
و این چنین شده که در داغی بازار حوزه نوجوان پیشونی این نویسنده را نشاند وسط مسأله نوجوان تا ماحصلش کتابی بشود که نویسندگی و پرداخت دندان‌گیری ندارد و بچه‌های با‌سواد و پرمغز تشکیلاتی که در دل همین مدارس خیلی معمولی گاهی گل می‌کنند، غافل است. بدتر این‌که وقتی برای این پرونده سایت‌ها را زیر و رو می‌کردم در یکی از خبرها به نقل از همین نویسنده نوشته شده بود: به این نوجوانان نگویید نسل زد و آنها تفاوتی با سایر نسل‌ها ندارند و این درحالی است که نامگذاری نسل‌ها بنابر یک پژوهش بزرگ و قدیمی آمریکایی و صرفا بر اساس حروف الفبا نامگذاری شده است. 
به این سوی قبله پز نمی‌دهم و هیچ خوشحال نیستم که به‌خاطر کمالگرایی و اهمال‌کاری همراهش برای یک پرونده همیشه خودم را بیچاره می‌کنم و بعد از دیدن چند مستند و خواندن چند مقاله تازه نیت می‌کنم و می‌نشینم پای صفحه ورد و به نظرتان توی دلم چه بگویم خوب است؟
مممممم! چی بود؟! چی دیدم؟! چی خوندم؟! و...
باید بگویم شما آدم باکلاس‌تری هستید وقتی هم کمال‌گرا باشید و هم ADHD داشته باشید چون نتیجه‌اش می‌شود یک عالمه مقاله و مستند برنامه که دیده‌اید برای نوشتن2000 کلمه متن که یک وقت چرت و پرت نگویید بعد چون ADHDدارید وبارزترین مشکل‌تان عدم تمرکز است نه تنها فراموش کرده‌اید بلکه نوشتن آن2000 کلمه کذایی سه روز و دو شب طول می‌کشد و با تهدید چاپ نشدن به اتمام می‌رسد. برای این پرونده هم رفتم نشستم پای مستند‌های مختلف که یادم آمد یکی ازمجری‌های سابق که اشاره به اسمش نمی‌کنم، برنامه‌ای را تازگی‌ها در کانال یوتیوبش راه انداخته است وتوی برنامه اولش که به طرزی خرکی اسمش«با نسل زد چه کنیم» است و آدم را یاد این ویدئوهای اینستاگرامی که تیترش با قالپاق زنگ زده چه کنیم و با بی‌آبی گیاهان آکواریومی‌مان چه کنیم می‌اندازد، عنوان می‌کند که در رشته فرهنگ و ارتباطات تحصیل می‌کند وموضوع پایان‌نامه‌اش نسل زد هستند و پس از آن شروع می‌کند به سخنرانی. یک اشارات ریزی هم به همان ویژگی‌های نسلی که اول پرونده برایتان گفتم می‌کند و بعد شروع می‌کند به تحلیل‌ها و نسخه‌‌پیچی‌های فضایی!
موس را تکان می‌دهم، لعنتی مجری هم هست نکرده به بیننده‌های مظلومی که حرف‌های او را درباره نسل زد گوش می‌کنند امان بدهد و دو ساعت و نیم بی‌وقفه حرف زده. هرچقدر جلوتر می‌رود حرف‌هایش بیشتر اعصاب آدم را خرد می‌کند، بنابراین تصمیم می‌گیرم بروم سراغ گفت‌وگویش با نسل زدی‌ها درباره مخدرگل!
همین که همه صورتشان مشخص است برایم یک ضربدر بزرگ می‌خورد ولی موضوع مهمی ‌است. سوال‌ها شلخته و بی‌فکر و زشت انتخاب شده و مجسمه بزرگی از بی‌تربیتی است وقتی باخنده و قبح‌شکنی از یکی از جوان‌ها می‌پرسد:
-کی گل زدی و او می‌گوید:«‌20 دقیقه پیش» و می‌زند زیر‌خنده و از حس و حالش می‌پرسد.
این مجری سابق خواسته در آخر به هویت مخدر بودن گل پایبند باشد و به مخاطب نشان دهد چقدر مخرب است برای همین ده دقیقه آخر را ما می‌گوییم اتفاقی وشما هم فکر کنید اتفاقی، اختصاص داده است به یکی ازکسانی که به این مخدراعتیاد دارد وخانواده‌اش را از دست داده ‌است و خوب بلد است صحبت کند. آن‌قدرخوب که کسانی که تاچند دقیقه پیش از کشیدن گل راضی بودند وکاملا آگاهانه و با اطلاعات ظاهرا علمی مثل حال خوب و تمرکز و.. موافق کشیدنش بودند برایش کف بزنند و با او موافق شوند و اقرار کنند که برای فرار از مشکلات و تجربه در دام افتاده‌اند و این احتمالا یک پایان‌بندی کوبنده، وقتی خود او هم می‌گوید من شما را نمی‌فهمم.
صرف کارکردن روی سوژه پایان‌نامه آدم را دانشمند و متخصص نمی‌کند. آن‌قدر که فکرکنیم می‌توانیم درباره این مسأله که به نوعی لبه تیغ محسوب می‌شود اظهار نظرهای گنده‌تر از سوادمان کنیم و به نوجوان برچسب‌های مختلف بزنیم. از جمله این‌که عمدتا فکرش درگیر گل است!
هر دم ازاین باغ بری می‌رسد رابرای این‌جور وقت‌ها گفته‌اند؛ برای واژه‌ای که یکی بارخورده و سمتش رفته و دیگری دیده موضوع پایان‌نامه چی از این دهان پرکن‌تر. تازه با یک تیر دو نشان هم می‌زند و از دلش برنامه عوام‌پسند وایرال شو هم درمی‌آورد. 
نوجوان خسته است.خسته است از پرسوناهای فانتزی و فکاهی و نمی‌داند کجا و با چه زبانی بگوید: این من نیستم. ولم کنید

زهرا قربانی - دبیر نوجوانه
ضمیمه ویژه نامه
تیتر خبرها