
قانون میخواهم، نمیخواهم؟
پذیرفتن اینکه انسان هم به قانون نیاز دارد و هم از آن فراری است، چندان سخت نیست. جامعه بدون قانون سردرگم است، اما چارچوبهای متوالی و پیدرپی که گاهی سخت و گاهی آسان، گاهی خندهدار و گاهی منطقی و گاه باب میل و گاه خلاف میل انسان است، باعث میشود که اکثرا با شنیدن نام قانون سگرمهها درهم شود، چون حس میکنیم که در حال محدودشدن هستیم. از این رو رابطهای که انسان با واژه و مفهوم «قانون» میتواند داشته باشد را پارادوکس میدانم.
یکی ازچالشهایی که در رابطه گاه دوسویه و گاه یکطرفه انسان با قانون وجود دارد، همان حس محدودشدنی است که با شنیدن نام قانون به شخص دست میدهد. شاید مشکل از ذات منیتطلب انسان باشد. شاید ذهنیت و تصوری که رسانهها از قانون ساختهاند و شاید هم بند و تبصره خود قانون! هرچه که هست باعث شده تا امروزه قانون را دقیقا در مقابل آزادی خود بدانیم و مدام برای دور زدن آن، بهدنبال راهدررویی باشیم. و این دقیقا همان چیزی است که جامعه را به سمت سردرگمی میبرد. زمانی جامعه رو به قانونمداری حرکت میکند که اولا بپذیریم در بطن جامعه صرفا آزادی و منفعت یک نفر مطرح نیست و گاه باید پذیرفت که اگر قانونی برای من عین محدودیت است، دیگری را از بند رها میسازد. دوما، ذات قانون و قانونداشتن بهخودیخود بد نیست. بهتر هم میشود اگر قانونگذار، با دید باز و منطقی قانون بنویسد و شهروند، آنطور که شایسته جامعه هست، قانونمند باشد.
زهرا سعیدی - اصفهانتیتر خبرها