عاشقیت در میدان جنگ

عاشقیت در میدان جنگ

«بوی حلیم که به دماغم می‌خورد، پرت می‌شوم به کودکی‌ام. گاهی بعد از رفتن به اسکله، راه می‌افتم سمت شهر و با شامه‌ام رد نان و گوشت نمک سودشده را می‌گیرم. در ردیف خانه‌های هم‌شکل، یک خانه‌ مشخص هست که هروقت از کنارش می‌گذرم، بوی ملایم جوی دوسر به مشامم می‌رسد.شیرین اما با ردی از نمک. غلیظ مثل قیر. نمی‌دانم چه‌کسی در آن خانه زندگی می‌کند و مسئولش کیست اما آتشی زرد و دیگی سیاه در نظرم مجسم می‌شود.»

اینها بخشی از کتاب اشتیاق نوشته جنت وینترسن است، کتابی که روایتی طنازانه از یک برهه تاریخی دارد. کتاب اشتیاق خودش چیزی از جادو کم ندارد، چه برسد به این‌که داستان در میانه فتح‌‌الفتوح‌های ناپلئون، ماجرای سرباز بسیار کوتاه قدی از ارتش بناپارت را روایت می‌کنند که دلباخته زیبارویی ونیزی شده است، آن‌هم سربازی با سمت ابتدایی گردن‌زنی و سپس ترفیع درجه به مقام مأمور بردن مرغ بریان به خیمه‌ امپراتور! همین‌ها در ابتدای امر کفایت می‌کند برای این‌که بدانیم با معجونی از جادوی لاتینی، نازدک‌دلی رمانتیک فرانسوی و طنازی انگلیسی روبرو هستیم؛ همه این شور، وجد، سرور و احساسات عمیق انسانی تنیده‌شده در جای‌جای «اشتیاق» جانت وینترسون را در نظر بیاورید تا این عاشقانه‌‌ سرشار از خلوص بیشتر و بیشتر به جانتان بنشیند. 

نویسنده: جنت وینترسن
مترجم: عرفان نجیب
نشر: برج
سال انتشار: 1402